از زمین پرسیدم:
زندگی یعنی چه ؟!!
پاسخم داد زمین...
زندگی هم سایه ایست.
زندگی پیرایه ایست.
همچون سکوت...
از درخت پرسیدم:
زندگی یعنی چه؟!!!
پاسخی محکم داد
با صلابت چون باد.
زندگی یعنی نور...
زندگی یعنی خاک...
خورشید را گفتم...
زندگی یعنی چه؟!!!!
با صراحت او گفت:
زندگی ایثار است...
زندگی پیکار است...
با سیاهی ها و درد...
حال من میگویم:
زندگی همچون عبوری در سیاهی پیداست.
فریاد خواهم زد
زندگی هم زیباست...
زندگی هم زیباست...
( اشکان)

مادران...
راویان سرنوشت...
ای به زیر پایتان عطر بهشت...
مادرم...
زیبا سرشت...
من به بالینت دچار عادتم.
لحظه ی آغوش تو...
من دچار تیک تاک ساعتم.
لحظه ها در یاد تو...
هر چه دارم مال تو...
این من مجنون فدای جان تو...
هر چه دارم مال تو...
هر چه دارم مال تو...
(اشکان)

مادر...
من این کلمه را با فداکاری معنا میکنم...
با گذشت...با عشق...با محبت...
انگار کلمه ای برای توصیف بی نقص مادر نیست.
و شاید مادران رب النوع هایی هستند که بر زمین می آیند و میتابند.
من دلم برای خدا میسوزد...
که او بزرگ ترین یتیم جهان است...
شما مادر را برایم معنا کنید...
باغی از گل پر...
شاخه های سبز...
آسمان آبی...
آفتابی گرم...
سرو خوش اندام...
بید مجنون هم سحرخیز است.
باغ ما از عشق لبریز است.
تا خزان آمد.
فطنه برجان جهان انداخت.
زردیش انگار...
ناخوشی را ساخت.
باغ ما بیمار بیمار است.
که حتی ابر تیمار است.
میگرید.
ناگهان گرد سفیدی در هوا پیچید.
باغ میلرزید...
در سفیدی ها کفن پوشید.
از این فرجام میترسید.
میچرخید...
نسیمی تند...
خبر آورد که باغم مرد.
چو ققنوسی که میرد از خودش آورد
بهاری نو...
(اشکان)

این سکوت نشانه ی رضایت نیست
اینگونه سکوت کار انسان بی درایت نیست
گفتی ببخش....
من سکوت کردم و بس...
گفتی که چون مرغم در دام عشق تو به قفس...
گفتی که فرق عشق و عادت چیست
گفتی هنوز میشود از سیاهی چشمانت...
برق عشق را نگریست
گفتی که دل شکسته و گرفتاری...
گفتی گرفتاری عشق بی اسارت نیست
دلم به تنگ آمد از این سخنان گران
مجنون شکسته دل و لیلی اهل خجالت نیست
ناگه سکوت را شکستم و گفتم...
ای آشنا بدان...
که عشق تو دیگر برای من مهر عبادت نیست.
(اشکان)
بی خبر...
بی خبر تا اوج دنیا میروم...
بی خبر از خود... بی خبر از تو...
از اینجا میروم.
بی خبر از بوته های سبز عشق...
بی خبر از مرگ بید...
از زلالی بهشت...
تا به فردا میروم.
تا گریز از آن تب سوزان به سرما میزنم...
ای ملائک خدا باور کنید
از حیاتم میزنم...
تا به آبیها رسم...
تا در این سیلاب تند...
به ماهیها رسم...
بندگی میکنم و صبر...
دعاها بر لب...
ای سوار آسمان...
تویی تنها کسم...
(اشکان)

من امشب از خودم بي خود شدم
اي داد...
من امشب از همه بيزار بيزارم
زمان مي چرخد وانگار
هنوز هم نمي فهمم که بيمارم
دلم...
اين داغدار سرخ تنهايي سيه پوشيد
عزيزي را به سوي مرگ لبم بوسيد
چشم ها رابست
بال و پر در بند
با همان گلواژه لبخند
به سوي جاوداني رفت...

چشم من مي خواهد امشب باز طوفاني شود
از فراغ چشم ليلي باز ويراني شود
ابر همك انگار مي خواهد كه هم دردي كند
اين هوا انگار مي خواهد كه باراني شود
راز چشمان سياهش باز غوغا مي كند
در دل من باز مي خواهد كه رسوايي شود
شب به اتمام است اما اشك من
چون مسافر باز مي خواهد فقط راهي شود
اين دل تشنه گدايي محبت مي كند
مگذاريد دلم خشك و بياباني شود
(اشكان)
من به گل...
من به درد...
من به مرگ برگ زرد
من به عشق...
من به بازی بد این سرنوشت
من به تلخ بودن لحظه ی مرگ...
به پلیدی رخ سیب بهشت
گرچه می خندم ولی...
بر من نمی خندد..
این دنیای بی قانون زشت...
(اشکان)

آسمان را بنگر که چگونه دست در دستان باد پیش می آید
لکه های سفید را بنگر که ابر مینامد
دست ها را بنگر که چگونه در حسرت قطره ای باران پیر شده اند
این دستها سیر شده اند از روز های آفتابی
آه...آری...بیابان است به زیر طاق آبی...
(اشکان)
من به سپیدی...
امیدوارم هنوز...
من به قداست میان این پلیدی
امیدوارم هنوز...
من به گل...
به آفتاب...
من به زیبایی مهتاب در آب
امیدوارم هنوز...
من به صداقت...
به بهار
من به شکوفه
به نهال
من به سحابان در ماه های آخر سال
امیدوارم هنوز...
(اشکان)

بچه ها چیپس...
پدران پول..مشکل مالی...
قلب ها خالی...
چشم ها بسته...
جمعه ها خسته...
سالها درپی خشکسالی...
در تصاویر..
زندگی خوب است..
وضعمان عالی...
مادری در صف نانوایی..
گله میکرد...
(اشکان)

باز امشب در سرم غوغاییست
باز امشب دیدنت رویاییست باز امشب چهره ات در ذهنمباز امشب اشکهایم جاریست
باز دوستت دارم...
خنده هایت...
باز من بیزارم
از حقیقت...
باز نوری آمد
چشمهایم را گشود
تیک تاک ساعتم...
خنده های تلخ من...
باز این خورشید گرم...
کرد از مشرق طلوع...

گله از که؟
من از خود هم گله دارم...
من از اطراف بیهوده
من از عشق هم گله دارم..
من از این مردمان خواب آلوده..
من از لیلی و مجنون هم گله دارم
من از سرو بلند آن سر باغ..
که سایه بر گلم افکند..گله دارم
من از آن دختر زیبا و چشم زاق...
که دانه در ره این مردمان افکند..گله دارم
من از آن شاخه ی سیب...هفتمین طاق
گله دارم...
من از آن باغبان مهربان آن سر باغ
گله دارم...
(اشکان)

از دریا گویم...
از نگاهی که از آن سوی افق ها دیدم
آه..آری..او می نگرید
به من و افسانه ی زیباشدن
آه..آری..او می خندید
به تعجب نگاه های من
مدتی چشمها را بستم
ولی او می نگرید
به سبدهای مملو ز گناه
به نگاه های بی پشت و پناه
به صدایی که می نامیدش..با ترس می خوانیدش..
آه..آری..او خودش بود
او خودش سرچشمه ی زیباشدن بود..
(اشکان)

در کلاسی می نشینم
فارغ از درس...
عاشق هر گونه عشق..آن دختر مستکه سیاهی های چشمش
به ظلمتهای شب پیوست
در نگاهش ذره ای اشک..مانده در آغوش حسرت
خرده نانی دارد و در فکر ثروت...
نگاه دخترک در چشم من نوری بیفکند
به پهنای کمندش...
نوری که مرا تا اوج خود برد
تا که اکنون دل من از یادش افسرد
(اشکان)

چای گرمی خود را به دست من داده
قلم را گرم خواهم کرد
می نویسم...
می فشارم دستها را
این زمانه کرده است خسته ما را
در انتظار آغوشی گرم
در انتظار عشقی بی غم
در انتظار خسته ای که باور کند
اشک این بی نوا را
(اشکان)

سعی کن سرو شوی...
تا به بالا برسی... تا در اندام درخت قد بکشیبی پرو بال به اوج آسمان سر بکشی
مبادا که به نور ستاره دل بندی
مبادا که ریشه را فراموش کنی
مبادا که نبینی بوته های بر خود
که تبر منتظر است...خراب کنی سنگر خود...
که ز تیغ بوته هایی ساختی
که فروتنی آنها را به پستی نگرند
آه..آری..بوته ها سرو شدن را ز برند.....
(اشکان)

دیدی به کجا رسیده ایم
ما که از اول چنین نبوده ایم
عاشقان بیهوده می پنداشتیم
حال خود عاشق و دل سپرده ایم
(اشکان)
خسته ام...
این جهان زندانی است...
اشکها...شعرها...تکراریند
خسته ام...فکرم خالی است
پس چرا آبشارها جاریند...ختم ماجراها در کجاست...
سیل ها بسیار هنوز من ماهیم...
میروم بر اوج موج ها...
چه بگویم؟راضیم...
(اشکان)
مانده ام تنها غریب
در دیار پر فریب
ز نیرنگ و ز درد
عشقهای زرد زرد
قلبهای تیره رنگ
جنسشان از جنس سنگ
پر ز بت پر ز کفر
ظاهرا خوب و قشنگ
(اشکان)



